ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۶

...معذرت

شاید گاهی اوقات فقط باید صبر کرد...

یه کاری رو با یه عزمِ جزم، با یه روحیه ی خفن، یا یه اطمینانی که میگی این کار حتما باید انجام بشه...شروع میکنی اما...

حتی گاهی از گوشه ی دلت یه حرفایی رو هم میگذرونی...خدایا...خودت یه کمکی بده...کارا ردیف بشه بره...شرّشون کنده شه...

اما...

شاید گاهی اوقات فقط باید صبر کرد...

یادم میاد یدفعه با جمعِ رفقایی که بودیم، یه قرار مداری گذاشتیم؛ اون اوایلی بود که تلگرام اومده بود و هنوز خیلی جاشو بین مردم باز نکرده بود، یه گروهی زدیم و با یسری شعار های گُنده، شروع کردیم...حتی یادم میاد که اهداف بزرگی هم واسش تعریف کردیم.

راستش گروه، اول با سه نفر شروع به کار کرد ولی چیزی نگذشت که جمعیتمون شد...شد...چهار نفر! راستش من خیلی به کمیت کاری ندارم؛ کیفیت برام مهمتره! خلاصه گروه کارشو با این چهار نفر ادامه داد؛ واقعا اون اوایل فعالیت خیلی خوبی هم داشتیم. ایده های نو و البته خوب و کارآمد؛ یا انتقاد های به جا و کامل؛ یا تحلیل های مختصر و مفید و خیلی چیزای دیگه که من به شخصه بهشون امید داشتم!

این قضایا ادامه داشت ولی خب هر روز برای هرکدوممون، یه اتفاقاتی می افتاد که کم کم از فعالیت هامون تو گروه کم کرد. روز به روز فعالیت کمتر میشد...دقیقا روز به روز...

این روند همینطور ادامه پیدا میکرد و خُب خیلی ناراحت کننده بود؛ بخصوص واسه من که به این گروه و اهدافش امید داشتم و واقعا یه جایگاه بزرگ برای هرکدوم از اعضای این جمع میدیدم (بلخره خودمم عضوی از همین گروه بودم دیگه...نمیشه که خودمونو مستثنی بدونیم :)  !)؛ شاید حداقلش جایگاهی مثل مشاور برای افراد سیاسی یا اقتصادیِ بزرگ بود یا حتی خود این افراد!!

در هر صورت این داستان همینطور پیش رفت تا جایی که دیگه تقریبا هیچ پیامی تو گروه گذاشته نمیشد. دریغ از یه سلام و احوالپرسی...

ماه ها گذشت و این گروه دست نخورده باقی موند، یعنی هم کسی ازش خارج نمیشد و هم کاری توش نمیکرد. راستش همین چند وقت پیش بود که دوباره به بهانه ی احوالپرسی و قرار گذاشتن برای دیدن همدیگه، یه پیامایی تو گروه رد و بدل شد و تا الانم ادامه پیدا کرده؛ ولی این وسط اگه هیچ کدوم از اتفاقاتی که پیش بینی کرده بودم هم تحقق پیدا نکرد (البته همچین هیچیِ هیچی هم نیستا...جلوتر میگم!)، یه چیزایی خودشو نشون داد؛ یه چیزایی که حداقل واسه من یه نفر خیلی حرفا داشت...

لازم میدونم یه توضیحی درباره ی هرکدوم از اعضای اون گروها بدم: اولین نفر که شاید نزدیکترین مقصد به اون اهداف من رو هم داشت، کسی بود که تو رشته ی انسانی درس خونده بود ولی نه حقوق و امثالهم؛ اسم رشته رو نمیگم ولی همین قدر بدونین که ایشون ایده های جالبی داره و تاحالا مصاحبه های رادیویی و مطبوعاتی زیادی داشته و حتی برای یکی از اون ایده ها، پاش به برنامه ی "ثریا" باز شد. و همینطور که ایشون یکی از مشاوران یکی از نامزد های انتخابات ریاست جمهوری سال 92 بود...

یکی دیگه از اون افراد هم الان چندسالی هست که تو کارای فرهنگی هستش و کارایی کرده که متاسفانه نمیتونم بگم،یعنی راضی نیست که بگم شرمنده!

نفر سوم هم راستش دانشجو هستش و الانم تو نشریه ی دانشگاهش که بزرگترین دانشگاهِ دولتیِ تهران هم بشمار میاد، داره مطلب مینویسه و ایده های خوبی داره و انصافا دلم روشنه که ایشونم به یه جاهایی میرسه...خدایی کارش درسته آخه!

ولی امان از نفر چهارم...خب ایشون هم دانشجو هستش ولی خُب...خُب...ببینین حتما هرکسی که نباید به جای خاصی برسه...بعضی ها کلا ساخته شدن واسه اینکه فقط باشن، بیان و چندتا نفس بکشن و چهارتا شعار هم بدن و فسق و فجورشونم در کنار کار های دیگشون، برقرار باشه و آخرش هم هیکلشونو از روی زمین جمع کنن و شرّشو بکنن...تازه این درحالی بود که کسی که اون گروه رو ساخت هم همین ایشون بود!...خُب راستش منم (همون ایشون آخر :) )خیلی دوست داشتم به جاهای بهتری برسم ولی خُب ما هم قسمتمون وبلاگ "ژاکت" شد دیگه...آدم باید قانع باشه...طمع چیزِ بدیه، طرفش نرینااا...

ولی اگه از انصاف نگذریم باید اینو هم بگم که من از اون گروه که کاملا از کار افتاد، خیلی ناراحت شده بودم، فکر میکردم که ما هم مثل این همه جمعیتی که پاشونو رو زمین گذاشتن و بعدشم رفتن و هیچکس اثری هم ازشون رو زمین ندید، پیش خودم میگفتم یکی از همینا شدیم...تموم شد رفت....ولی اون حرفایی که گفتم واسه من داشت، همین بود که نه...این قضیه برای همه صادق نیست...اینجور مسائل به خیلی چیزا بستگی داره که یکی از اونا که شاید مهمترینش هم باشه، خودِ شخصه...یکی میشه فلان آدم گُنده که کلی کارِ بزرگ تو مملکت انجام میده و آخرشم یا شهید میشه یا کارایی میکنه که اجرش کمتر از شهادت نیست، یکی هم میشه من که حتی یه وبلاگ ساده رو هم نمیتونم اداره کنم و تو اوج رونقش، به مدت مدیدی کلا ول کیکنم و میرم پیِ کارم...(یه عذرخواهی بزرگی هم بهتون بدهکارم، واقعا شرمنده)

آره خلاصه...شاید گاهی اوقات فقط باید صبر کرد...صبری که خیلی چیزارو میتونه روشن کنه...

البته نمیدونم...شاید من هم قراره از همین وبلاگ، یا از همین چهار خواننده ای که وقتِ با ارزششونو پای خوندن مطلباش صرف میکنن، یا از...

بگذریم...فعلا از قراِ معلوم، کاری به جز صبر نمیشه کرد...الانم از همون گاهی اوقات هاست...فقط باید صبر کرد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۲۵
شهروند فردا

نظرات  (۲)

۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۳ شهروند فردا
سلام به دوستان قدیمی
ببخشید اگه نوشتار یه مشکلایی داشت، راستش خیلی وقته که ننوشته بودم...دیگه داشت نوشتن هم یادم میرفت...
حرفی ندارم بجز تشکر از کسایی که حتی وقتی چیزی نمینوشتم، بازم به وبلاگ سر میزدن...قربون همتون
دعا یادتون نره...
۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۱ مرتضی معادی
همیشه نمیشه ناکامی هامونو بندازیم گردن بی ارادگی ، و هیچ وقتم نباید بگیم با صبر کردن همه چی درست میشه . بعضی جیزا هست که کلید حلش دست خود ماست و اگه بشینیم و صبر کنیم هیچ مشکلی حل نمیشه فقط ما به شرایط عادت میکنیم  .شاید باید خواسته هامونو تو شرایط واقعی تری که خودمون داریم دوباررره بازنویسی کنیم... نمیدونم !!
ناامیدی هم خیلی بده راستی!
بازم منتظر پست هاتون هستیم شهروندفردا :-))
پاسخ:
سلام
صد البته که درست میفرمایید
البته شاید بعضی از نوشته هام، غم و ناامیدی توش تو ذوق بزنه ولی واقعا آدم ناامیدی نیستم...بدون امید شک نکن که مُردم!
تشکر از نظرتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی