{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۲

ترس از مرگ

اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشّیطانِ الرَّجیم

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم الْحَمْدُ للّهِ رب‌العالَمِینَ الرَّحمنِ الرَّحیمِ مَالِکِ یَوْمِ الدِینِ إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهدِنَا الصِراطَ المُستَقِیمَ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ

چیز خاصی نبود...فاتحه بود...دلیلش حالا خیلی مهم نیست(چیزی نشده که...یه فاتحه فرستادید دیگه...چیز بدی که نبود!)


قبلتر ها فکر میکردم که از مرگ و مردن نمیترسم...هر وقت که یه بحث یا حرف یا اتفاقی میوفتاد که مرگ رو یجوری بهم نشون میداد، هیچ نگرانی یا دلهره یا ترسی نداشتم؛ منظورم اینه که کاملا قبول داشتم که یه روز میمیرم و عینِ خیالم هم نبود و فکر میکردم که خیلی راحت تر از این حرفاست. ترسی که بقیه از مردن میگفتن رو اصلا درک نمیکردم.

تمام این حرف هام تا زمانی پابرجا بود که یه اتفاقی افتاد. اینکه میگم اتفاق، انتظار خیلی چیز خفن یا وحشتناکی رو نداشته باشید. یادمه یکی از فامیل هامون، یه تصادف بدی داشت، البته خداروشکر فقط خسارت به ماشینش رسیده بود و نگرانیِ دیگه ای نداشت ولی خب یه موضوعِ دیگه ای هم مطرح شد. اون بنده خدا میگفت «بعد از اون تصادف، تا چند وقت که کلا پشتِ فرمون، یه حالتِ دیگه ای داشتم و یکم میترسیدم، حواسم رو بیشتر جمع میکردم، ولی بعد از یه مدتی که تقریبا به همون حالت اول دراومده بودم، بازم تمام وجودم پشتِ فرمون، اون تصادف رو یاداوری و مرور میکرد انگار...» حتی اگر یه نفر دیگه پیشِ اون، پشتِ فرمون مینشست، خیلی بهش تذکر میداد.

اون اتفاقی که گفتم اینه...یه روز که داشتم از خیابون رد میشدم (باید یاداوری کنم که تا قبل از این داستان، هیچ اعتقادی هم به قوانین راهنمایی و رانندگی و چراغ قرمز و عبور عابر پیاده و این حرف ها هم نداشتم!) همینجوری که داشتم از لا به لای ماشین ها خودم رو رد میکردم، تا از جلوی یه ماشین که رد شدم، بلافاصله یه ماشین دیگه که اصلا من توی دیدش نبودم، یهویی با سرعت خیلی بالایی که میخواست فقط چراغ سبز رو رد کنه و به قرمز نخوره، از جلوی من رد شد، البته ذکر این نکته هم بد نیست که فاصله ی بین بدن من و اون ماشین، شاید کمتر از 5 سانتیمتر بود. واقعا میگم!

بگذریم که بعد از رد شدن اون یارو، کلی بوق(و احتمالا کلی هم فحش)نثار ما کرد و وقتی به اون طرف خیابون رسیدم هم یه پیرمرد، بهم یه نگاهی(همون عاقل اَندَر سفیه)انداخت و گفت آخه این چه کاری بود کردی...!

راستش این داستان، خیلی قضیه ی شاخ و مهمی نبود(البته برای من...چون قطعا برای مادرم همچین قاعده ای نیست)ولی همین که با نفس نفس و ضربان بالای قلب و همچنین یه حسِ خاصی که پامو گذاشتم در پیاده روی اون طرف خیابون، یه چیزی رو فهمیدم...مرگ...

باور کنین با سرعتی که اون بنده خدا داشت، اگر نمیمردم، قطعِ نخاع شدنم قطعی بود...ولی اونجا فهمیدم اون قدری هم که فکر میکردم مردن راحت نیست...چیزی به اسم ترس هم هست که خیلی ها از اون حرف میزنن و من تازه دارم یه حس هایی به اون پیدا میکنم. اوایلش خیلی زور زدم که اون حس رو کلا از تو ذهنم ببرمش بیرون. وقتی دیدم نمیشه، سعی کردم که اسمشو یه چیز دیگه ای بذارم...

احتیاط!

عقل!!

منطق!!!

حتی بعضاً دین!!!!

و خیلی چیز های دیگه...ولی کم کم دیدم نه...این ها همه یه توجیه ساده و الکی بیشتر نیست...اسمش فقط یه چیزه...ترس...نه اونم هر ترسی...ترس از مرگ.

این کلمه، خیلی کوتاهه ولی خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنین بزرگه و قدرتمند! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنین میتونه روی کارهاتون تأثیر بذاره و حتی بعضی هاشو متوجه هم نشید. شاید برای بعضی ها هنوزم این قضیه جا نیوفتاده باشه ولی خب، برای من که بدجوری جا افتاده؛ البته شاید به خاطر اینه که خیلی از جاهای زندگیم میلنگه و اینقدر اشتباه کردم که مردن رو اونقدر ها هم ساده نمیبینم...هممون میدونیم که میگن "مرگ، پُلیست از زندانِ دنیا به منزلگاهِ ابدی" و "مرگ برای نیکوکاران، رهایی از دنیای فانی و پست است و ورود به بهشتِ زیبای پروردگار" و خیلی حرف های دیگه که تا دلتون بخواد، توی کتابای مدرسه(حتی دانشگاه)خوندیم و برای امتحانامون، حفظشون کردیم...آره...دقیقا همینجاست که به این فکر میکنم چرا باید از مردن بترسم...همینجاست که میفهمم اونی که باید باشم نیستم...یادتونه گفتم اون کلمه ی خیلی کوتاه، خیلی بزرگ و قدرتمنده؟...راستش رو بخواید، بزرگ دونستنش خیلی هم بد نیست...شاید باعث بشه که یخرده به کارایی که میکنیم بیشتر فکر کنیم و بیشتر حواسمون جمع باشه...اونی که اسمش همون ترسه، همیشه هم بد نیست...ولی خب مشکل من اینه که هم میترسم و هم این ترس رو اونقدری که باید باور نکردم...

شاید فکر کنین که تناقضه...آره تناقضه، ولی خیلی ها مثل من هستن که تمامِ زندگیشون کلا توی این تناقضه...ترس و عدمِ ترس از مرگ!

خیلی دوست داشتم که یکی از اون جملاتِ فلسفی و خفن درباره ی مردن بگم که بمونه و هم بقیه، هم خودم باهاش حال کنیم و این متن رو هم به قشنگی تموم کنم و شما رو هم به فکر فرو ببرم، ولی خب همچین جمله ای ندارم...امیدوارم واقعا به اون جمله و هم به حقیقتِ قضیه ی ترس از مرگ برسم...از تهِ دل...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۱۰
شهروند فردا

ترس

راه حل سرما

مرگ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی