{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۴

اسماعیل صف کُش

دیگه مسجد خالی شده بود؛ فقط من و حاج آقا و اون یارو مونده بودیم. من که به جماعت نرسیده بودم، حاج آقا هم که دیگه داشت وسایلشو جمع میکرد تا بره. گفتیم سریع نمازرو بزنیم و بریم خونه، کلی کار داریم ولی مگه میذارن...تا قیافه ی این یارو رو میبینم اصلا اعصابم خورد میشه...أه...میاد خونه ی خدارو به گن...
اهل اقامه نیست، وضو رو هم به زور میگیره!...الله اکبر
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد...
نمی دونم اصلا چجوری روش میشه پاشو میذاره تو مسجد...با اون همه حرف هایی هم که پشتشه...
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین...
حالا شاید قیافش باحال باشه ولی خب با اون وضع تو مسجد اومدن زشته دیگه...شیش تیغ و چکمه ای...سیبیل قیطونی...موی دم اسبی...
الله اکبر
سبحان ربی العظیم و بحمده...
همیشه هم یقه ی پیرهنش به اندازه ی یه وجب بازه...به قاعده ی ریش های حمید صفت هم، موهای سینش ریخته بیرون...
بحول الله و قوته اقوم و اقعد
بسم الله الرح...
چند وقت میشه که آهنگ نداده؟...نمیخواد بده؟...امیدوارم آهنگ بعدیش حداقل از hotline bling بهتر باشه...چی بود آخه؟...این اینجوری، حبیب هم اونجوری، دیگه معلوم نیست کیو باید گوش بدیم؟...
الله اکبر
ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الآخره الحسنة وقنا عذاب النار...خدایا آخه این کیه راش دادی تو خونت؟...
الله اکبر...
معمولا هم یه جایی میشینه که امام جماعت، نبیندش؛ معمولا میره پشت ستونی چیزی...خب مگه مجبوری با این وضعت پاشی بیای مسجدکه همش هم حواست به این باشه که حاج آقا نبیندت؟...
الحمد الله، اشهد أن لااله إلا الله وحده لا شریک له، و اشهد أن محمدا عبده و رسوله، اللهم صلی...وتقبل شفاعته و ارفع درجته...
ولی چقدر قیافش شبیه اون یارو تو اون سریالس...انصافا خیلی شبیه ها! اوه اوه داشت یادم میرفت؛ رفتم خونه، حتما یادم باشه، فصل جدیدش اومده، اگه بتونم 1080 دان کنم خیلی خوبه...لامصب عجب سریالیه...ببینیم آخرش اون دختره رو چیکارش میکنن آخه؟...گناه داره...دختره خیلی خوشگله...حیفه...بیچاره...
سبحان الله و الحمد الله و لااله إلاالله و الله اکبر
سبحان الله و الحمد الله و لااله إلاالله و الله اکبر
سبحان...
نمیدونم حالا چرا پا نمیشه بره...کلا بعد نماز، کارش اینه که یه نیم ساعتی فقط به فرش تو مسجد خیره میشه و بعد پامیشه میره...فک کنم به اون حالت سجاده ای شکل فرش ها نگاه میکنه...شکلاش جالبن...ستونای راه راهش...سقف گنبدی شکلش...
السلام علینا و علی عباد الله الصالحین
السلام علیکم و رحمتة الله و برکاته
الله اکبر الله اکبر الله اکبر
یه لحظه سرمو برگردوندم سمتش ببینم داره چیکار میکنه؛ هنوز همونجوری بود، به فرش زل میزد! البته معمولا زودتر از مسجد میرفت. یجوری که حاج آقا اونو نبینه، فک کنم خجالت میکشید...
یادم افتاد تسبیحات بخونم که دیدم بعد نماز، سرمو برگردونده بودم...گفتم بیخیال بابا، یه لحظه که اشکال نداره! شروع کردم به خوندن...
الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر ...
یهویی دیدم حاج آقا داره میاد سمتمون. یخرده هول شدم. گفتم الآنه که بیاد باهام دست بده و بگه خدا ازت قبول کنه جوان، شما دلتون پاکه! بعدشم احتمالا یه دستی به سرم بکشه یا مثلا پیشونیمو یه ماچی بکنه!...
الحمدالله الحمدالله الحمدالله الحمدالله الحمدالله الحمدالله الحمدالله ...
سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان ربی الاعلی و بحمده...نه ببخشید، سبحان ربی العظیم و بح...نه نه...چی دارم میگم؟! چرا اینجوری شد؟...أأأأأأأأأه...همش تقصیر این یاروه دیگه...اصلا نفهمیدیم چی گفتیم...چه نمازی خوندیم...أه...بگم خدا چیکارت کنه...!
سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان الله ...
اومد ولی رفت سمت اون یارو؛ اونم جلو پای حاج آقا بلند شد. حاج آقا باهاش دست داد. اون یارو هم اومد که دست حاج آقا رو ببوسه که حاج آقا دستشو گرفت و نذاشت. بجاش خود حاج آقا پیشونیشو بوسید و گفت" حاج اسماعیل...دیگه مارو تحویل نمیگیری...مارو تو دعاهات فراموش نکنی...تو نماز شبات، این بنده ی گناهکارو هم دعا کن...دعای شما یه راست میره پیش خود خودش...به خدا هروقت شمارو میبینم، به حالت غبطه میخورم...تو رو خدا واسه ما هم دعا کن..."
یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا یا خدا ...
اون یارو حرف حاج آقا رو قطع کرد "تو رو خدا شرمنده نکنین حاجی...ما کی باشیم که واسه سید اولاد پیغمبر دعا کنیم...خدا سایتونو بالا سر ما نگهداره ایشالا...ما خاک پای علمای اسلام هم نیستیم..."
اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله ...
کرک و پرم ریخته بود...آخه چرا؟...چرا باید یه عالمی مثل حاج آقا، با یکی مثل این یارو اینجوری حرف بزنه؟ از یه طرف، حاج آقا کار الکی نمیکنه، از یه طرفم قیافه ی یارو مال این حرفا و برخوردا نیست...خدایا چه خبره...؟!
همینجوری باهم صحبت میکردن. گل میگفتن و گل میشنیدن...صحبتشون قشنگ گل انداخته بود...خیلی باهم صمیمی حرف میزدن...خیلی راحت و خودمونی...انگار اون یارو یکی از مثلا هم حجره ای های حاج آقا بوده، در این حد!
استغفر الله استغفر الله استغفر الله استغفر الله استغفر الله استغفر الله استغفر الله ...
یهویی حاج آقا برگشت رو به من و گفت "این حاج اسماعیل ما، از مردای روزگاره. تو این دورزمونه، کم مثل حاج اسماعیل پیدا میشه...تو جنگ بهش میگفتن اسماعیل صف کش؛ از بس تو عملیاتا صف شکنی کرده بود و به قول رفقا، صف کشی کرده بود، این لقبو بهش داده بودن...بعد جنگ و جانبازی پا و کمرش، اصلا سراغ این نرفت که یه درصدی جانبازی بگیره، اگه میرفت، فکر کنم یه شصت هفتاد درصدی بهش میدادن...اصلا اهل این حرفا نیست. الآنم با این وضع پا و کمرش، داره پای ساختمونای مردم، آجر بالا پایین میندازه تا یه لقمه نون حلال دربیاره واسه زن و بچش...نگاه به این صورت تمیز ننداز، ریشاشو تو زمان اسارتش، سوزوندن...ولی با این همه بلاهایی که سرش اومده، تاحالا نماز اول وقت و نماز شبش ترک نشده...اگه بگم که خدا هم تاحالا، تو چه موقعیت هایی، چجوری براش ساخته، باورت نمیشه؛ چه بلاهایی که قرار بود سرش بیاد و لطف خدا شاملش شد...یادش بخیر، هروقت که پیش امام هم میرفت، امام رو سرش یه دستی میکشید و جبینشو بوس میکرد، میگفت خدا حفظت کنه آقا اسماعیل..." بازم پیشونیشو بوس کرد!
اون یارو...ببخشید حاج اسماعیل هم شروع کرد به حرف و نذاشت که دیگه حاج آقا ادامه بده...اصلا انگار حاج آقا هم فهمیده بود که تو مغز من چی میگذره...انگار همه چیزو فهمیده بود...ولی اصلا باورم نمیشد...بدجوری خورده بود تو حالم...انگار یکی منو ورداشته باشه و مالونده باشه به دیواری چیزی...
حالا دیگه نوبت من بود...زبونم قفل شده بود...لبام به هم چسبیده بودن...فقط به فرش خیره شده بودم...همینجوری بهش زل زده بودم...به ستونای راه راهش...به سقف گنبدی شکلش...
یهویی یه صدای کلفت و بلندی اومد...به خودم که اومدم، دیدم خادم مسجده که داره دادوبیداد میکنه و میگه که بابا یه ساعته دارم صدات میکنم بچه جون...پاشو برو دیگه...همه رفتن...نیم ساعته برقارو خاموش کردم که بفهمی و خودت بری...حتما باید از خونه ی خدا با اوردنگی بندازنت بیرون تا بفهمی؟...اصلا مگه خونه و زندگی نداری بچه جون؟...پاشو برو دیگه...أه...

نظرات  (۲)

۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۷ شهروند فردا
سلام
از دوستان عذر میخوام اگه مطلب طولانیه...شرمنده
امیدوارم مطلب خوبی باشه
تشکر از دوستان همراه
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۱ مرتضی معادی
احسنت ... احسنت
شما خیلی خوب مینویسی!خیلی دوست دارم مطالبتونو !
کی باشه یکیشو کپی کنم خدا عالمه !
:-))
آهان... راستی،طولانی برا وقتیه که از خوندنش خسته شی ، این داستانن تازه خیلی هم کوتاه بود !
پاسخ:
سلام
نظر لطفتونه...خوشحالم چیزی نوشتم که کسل کننده نبوده و حداقل یه نفر نسبت بهش احساس خوبی داشته...خداروشکر

:)))))

تشکر از نظر و حمایتتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی