ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۷

بی مغزهای فراری

رفته بودم یه سر انقلاب، میخواستم یکی دو تا کتاب بگیرم. بدجوری گرسنه بودم، شکمم هم هرازگاهی یه سر و صداهایی از خودش میداد...

از جلوی یه فلافلی که گذشتم، یهویی یه بویی به مشامم خورد که یه لحظه نزدیک بود برم تو دیوار...لامصّب عجب بویی داشت! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم؛ بلافاصله رفتم تو و گفتم سلام، یارو هم انگار نه انگار، حتی سرشو از روی گوشیش بالا نیاورد چه برسه به جواب سلام...مملکت نیست که...
هیچی...خلاصه جاتون خالی یه فلافل دو نونه زدیم به بدن و زدیم بیرون. از اونجا به پنج شیش تا کتاب فروشی دیگه هم سر زدم ولی اونایی که میخواستم رو نداشتن. رفتم تو یکی دیگه از این کتاب فروشی ها و پرسیدم ازش، اونم گفت که آره داریم. خب از رنگ کاهی برگه های کتاب هم میشد درباره ی عمر کتاب یه چیزایی حدس زد ولی باز صفحه ی اطلاعات کتابو نگاه کردم. سال انتشار کتاب که خورده بود 1365، قیمتشم 75 تومن بود! کتاب دیگه نم نم داشت پر پر میشد...به فروشنده گفتم: حاجی...چقدر تقدیم کنم؟ بعدشم با خنده گفتم فقط دانشجویی حساب کنی ها...؛ اونم برگشت گفت: اصلش که 45 تومنه ولی شما 40 بده!!!!! خیلی آروم نیشمو جمع کردم و گفتم: 40 هزار تومن؟!
گفت: نه...تک تومن...آخه الآن با 40 تک تومن بهت فحش میدن که من باهاش یه همچین کتابی بهت بدم؟!
حرفش منطقی بود ولی خداییش دیگه اون کتاب 40 هزار تومن نمیارزید...میدونستم کتابش کمیابه، شنیدین که شاعر میگه "دیدم که جانم میرود" ؟ منم موقع دادن اون 40 تومن همون حالو داشتم...مملکت نیست که...
جونم براتون بگه کارام حدودای 5 بعدازظهر تموم شد، سوار مترو شدم و برگشتم سمت خونه. از ایستگاهی که پیاده شدم تا خونمون، باز یه تاکسی باید سوار میشدم...یه تاکسی پیکان گرفتم. کرایه ی اصلی این خط، دوهزار و هشتصد تومن بود که همیشه، راننده اون دویست تومنشم پس نمیداد! این بار هم چون خرد نداشتم، یه پنجی دادم به راننده؛ یهویی یه هزاری برگردوند! من فکر کردم که حواسش به پولی که دادم نیست، گفتم: داداش من یه پنجی دادما...گفت: بله (به هزاری اشاره کرد)اینم بقیشه دیگه...گفتم داداش خب بقیش میشه دو تومن...اونم برگشت گفت: مثلکه از قیمتا خبر نداری...هزار تومن کرایه ها گرون شده...گفتم داداش من همین امروز صبح این مسیرو رفتم، قیمتش همون دو و هشتصد بود...گفت: بله...اون مال صبح بود، ساعت دوازده و نیم اینا بود که خبر دادن گرون شده! حالا پیاده میشی یا نه؟!!
راستش دیگه جوش آورده بودم، کارد میزدی خونم درنمیومد...در ماشینو محکم بستم و زیر لب تکرار کردم...مملکت نیست که...
با همون حال رسیدیم خونه؛ رفتم تو اتاقم و لباسارو عوض کردم...بدجوری خسته بودم، رفتم آشپزخونه و به مادرم گفتم شام چی داریم؟ مادرمم گفت سوپ...دیگه داشتم قاطی میکردم؛ گفتم: بابا شماها که میدونین من سوپ دوست ندارم...مادرم گفت: خب عزیزم این چند روزه پشت هم فقط داریم غذاهای پلویی و گوشتی و سرخ کردنی و اینجور چیزا میخوریم، باید یه وعده هم غذای اینجوری بخوریم...از سرم داشت دود بلند میشد...برگشتم تو اتاقم و محکم درو بستم...این دفعه بلندتر گفتم...مملکت نیست که...اَه...
..
.
خلاصه همون شب بود که دیگه تصمیممو گرفتم...گفتم اینجا دیگه جای من نیست، من اینجا دارم تلف میشم...همون دوران بود که فرار مغزها کردم؛ کارامو کردم و زدم بیرون از مملکت و الآنم سه ساله که تو استرالیا در خدمت شمام...ببخشید...ینی در خدمت هرکسی که بیاد رستوران دیگه...میدونی؟ اونجوری که میخواستم نشد...میخواستم بیام اینجا و درس بخونم و دکتری بگیرم ولی چون یه مدرک فوق دیپلم از این موسسه های آموشی داشتم، قبول نکردن...البته این حرفی بود که اونا زدن ولی خودم فکر میکنم به خاطر معدل 13 ام بود که قبول نکردن وگرنه که اینا آدمای خیلی خوبین،احتمالا میخواستن که من ناراحت نشم...الکی که کسی رو از خدماتشون محروم نمیکنن...آره خلاصه...هروقت تشریف آوردین این طرفا، ما در خدمتتون هستیم...اینجا غذاهاش حرف نداره...

نظرات  (۱)

۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۷ شهروند فردا
سلام به همه ی دوستان
این مطلبی که مشاهده کردین،به هیچ وجه قرار نیست به کسی اندک توهینی کرده باشه،همه ی ما میدونیم که افرادی اطرافمون هستند که به یسری دلایل اغراق آمیز ویا غیر منصفانه که گاهی خود فرد هم میدونه که دلایل قابل قبولی برای خروج از وطن خودش نیست،تصمیم به چنین کاری میگیرن.این مطلب فقط با کمی اغراق و طنز به این موضوع نگاه کرده وگرنه بنده خودم به این موضوع واقفم که افراد زیادی هستند به معنای واقعی کلمه،مغز،که یا اصلا خاک خودشونو ترک نمیکنن یا موقتا و به قصد تحصیل و امثالهم اینکارو میکنن یا نه،واقعا به همون اتفاقی که به فرار مغزها شهرت داره دست میزنن که این مورد آخر واقعا به تصمیم های جدی و فعالیت های بسیار گسترده ای از طرف سازمان های مربوطه و البته خود مردم نیاز داره؛که این مطلب ما هم بدون در نظر گرفتن این موضوع نبود
بازم از همه ی دنبال کننده های عزیز تشکر میکنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی