ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۱

جورِ دیگر

چشم ها را باید بست

جورِ دیگر باید دید...

شهروند فردا
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۸

...چشم در راه

تو را من چشم در راهم

شهروند فردا
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۲

مَردونگی

می ترسم از روزی که ترس، سراغم آید
روزی که صدای مردانه، در خانه کم آید
تاریکیِ شب است و دیگر هیچ...
شهروند فردا
۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۹

وجدان

مرامت بین همه زبان زد بود

صدایت، آویزه ی گوشم بود

مستِ آن چشم ها بودم ولی

موهای پریشانت چیز دیگر بود

شهروند فردا
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۴

بمیرید بمیرید

بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید     در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید، و زین مرگ مترسید     کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید

شهروند فردا
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۷

گرماگرمِ بهمن

راه را بلدم، توان بستن دارم

از سر عشق، شور رفتن دارم

نقشه ی راه، همان کفِ دستم بود

از سرخی خون، قطبنما من دارم

شهروند فردا
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۱

آقا و خانم

زندگی یک عرصه است؛ عرصه ای قطعا جذاب و پر فراز و نشیب...موجودی متولد میشود که چشم دارد اما توانایی آنچنانی برای دیدن ندارد؛ گوش هایی دارد ولی توانایی چندانی برای شنیدن ندارند؛ دست و پایی دارد که تقریبا هیچ یک از توانایی های گرفتن و راه رفتن را ندارند...همین موجود با گذر زمان به خود تغییراتی میدهد...همان دست و پا زدن هایی که به ظاهر کارکردی نداشتند، میتوانند دنیایی را زیر و رو کنند و اسم خود را به تمام عالمیان برسانند...

شهروند فردا
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۰

گرفتار

دل خوش به بیراهه، دل خوش به همه دنیا

دل خوش به غم امروز، به آزادیِ فردا

شهروند فردا
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۲۵

مَرد

ساده بود ولی نه ساده لوح...
شهروند فردا
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۵

صدای آشنا

در پیاده رو قدم میزد. از میان شلوغی ها و جمعیت عبور میکرد. نگاه میکرد...به مردم ولی فقط این چشمهایش بودند که آنها را میدیدند نه افکارش!
شهروند فردا