{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۱

فتروس فداکار!

پیرمرد داشت گندماشو آسیاب میکرد و سخت مشغول بود. صدای در اومد. اونقدر بد و محکم درمیزد که انگار بجای دست داشت از پا کمک میگرفت.پیرمرد میدونست کی پشت دره...

میدونست که دوباره یکی از اهالی روستاست که اومده از بدبختی و مشکلات و صندق ها بگه، دو به شک بود که بلندشه یا نه!

بعد از کمی مکث بالاخره کارشو رها میکنه و میره سمت در. همونجوری که میدونست، یکی دیگه از اهالی بود. تا حالا صدبار اومده بود دم خونه ی پیرمرد و براش درددل کرده بود.همه ی اهالی روستا برای درددل میومدن اونجا ولی پیرمرد میدونست که همشون میان تا برای مشکلاتشون یه راه حلی پیدا بشه تا از شرشون خلاص شن...ولی پیرمرد میدونست که مشکل یه جای دیگست. خود مردم باید شیوه ی زندگیشونو درست کنن تا مشکلاتشون به حداقل برسه. بعضی از مشکلاتو هم که کلا باید باهاشون ساخت!

خیلی وقت بود که دیگه مردم روستا به این چیزا فکر نمیکردن...

یه زمانی مردم اصلا از مشکلاتشون ناله نمیکردن...یجوری رفتار میکردن که همسایه ی دیوار به دیوارشونم از مشکلاتشون خبر نداشت. ولی کم کم مردم کم طاقت شدن.دوست داشتن مشکلاتشون هرچه زودتر حل بشه...بدون هیچ زحمتی...

این بود که هر روز دم خونه ی پیرمرد جمع میشدن و ناله میکردن. پیرمرد همیشه نصیحتشون میکرد، راهنمایی میکرد، ولی اهالی اهمیتی نمیدادن و میگفتن باید مشکلاتو حل کرد نه اینکه ما خودمونو تغییر بدیم! تا اینکه یه روز پیرمرد تصمیم گرفت یه فکری به حال این قضیه بکنه...پیرمرد یه وسیله ساخت تا با اون، اهالی روستا مشکلاتشونو تبدیل به مکعب های کوچیک میکردن و بعدش اون مکعب هارو توی صندق هایی تو خونه هاشون میریختن.

هر روز مشکلات مردم بیشتر میشد و مجبور به استفاده از صندق های بزرگتری میشدن. از این قضیه سال ها گذشت و هر روز اوضاع شهر، بدتر و بدتر میشد. تا اینکه مردم روستا دوباره شروع به ناله کردن. هر روز میومدن دم خونه ی پیرمرد تا امروز. اما امروز دیگه پیرمرد خسته شده بود. دیگه تحمل غرغر های اهالی رو نداشت. بعد بستن در، رفت و گوشه ی اتاق نشست. به دیوار خیره شد...

پیرمرد که به خودش میاد، میبینه چند ساعته که به دیوار خیره شده و دیگه هوا هم تاریکه. البته اینبار هم یه فکر جدید اومده بود تو سرش. تمام شب، چراغ خونه ی پیرمرد روشن بود. صبح فرداش، همه ی اهالی روستا دم خونه ی پیرمرد جمع شده بودن تا پیرمرد راه حل مشکلاتو بگه. پیرمرد از طرز کار وسیله ی جدیدی که ساخته بود، برای اهالی توضیح داد؛ وسیله ی پیرمرد، مشکلات مردمو تبدیل به آب میکرد! با توجه به کم آبی ای که تو روستا بود، این کار خیلی به نفع روستا و اهالیش بود. مردم دیگه از اون روز به بعد، تمام آب مصرفی خودشونو از مشکلاتشون تامین میکردن. اما به این راحتی ها نمیشد جلوی سرعت وحشتناک مشکلاتو گرفت...هر روز به مشکلات مردم روستا اضافه میشد. به جایی رسید که دیگه مردم هر روز کلی آب اضافه میاوردن و میریختن دور. تا اینکه یکی از اهالی ایده داد آب های اضافه رو پشت دیوار روستا نگه داریم تا موقع کم آبی بتونیم ازش استفاده کنیم. ایده ی خوبی بود اما...

مدت ها گذشت و این روند افزایش مشکلات ادامه داشت و همینطور آب پشت دیوار روستا هم هر روز بیشتر میشد. تا اینکه یه روز مردم روستا متوجه شدن که دیوار روستا سوراخ شده و همینطور داره ازش آب میره! طبق معمول همه ی اهالی ریختن دم خونه ی پیرمرد تا ببینن باید چه کاری واسه حل این قضیه بکنن. مردم میگفتن که دیوار باید مرمت بشه ولی این دیوار تا حالا بارها و بارها مرمت شده بود و احتمال دوام آوردنش کم بود. به همین علت پیرمرد گفت که باید روستارو ترک کنیم! اهالی جاخوردن؛ هیچکس انتظار چنین جوابی از پیرمرد نداشت. پیرمرد که دید مردم باورشون نمیشه، رفت داخل خونه و بعد چند دقیقه با یسری وسائل اومد بیرون و از اهالی خداحافظی کرد و رفت!

مردم فقط مبهوت کار پیرمرد شده بودن و اصلا مغزشون کار نمیکرد. وقتی دیدن واقعا پیرمرد رفته، به خودشون اومدن و گفتن که ما برای این روستا خیلی زحمت کشیدیم؛ تازه با این همه سرسبزی و نشاطی که با اون آب های پشت دیوار برای روستا درست شد بود، دل کندن از این روستا خیلی سخت شده بود. بالاخره مردم تصمیم گرفتن که یکی از اهالی باید جلوی اون سوراخو بگیره ولی همه فقط به هم نگاه میکردن و هیشکی حاضر به این کار نمیشد تا اینکه یکی از بین جمعیت گفت: من اینکارو میکنم! چشما همه دنبال این بود که ببینه اون صدا مال کی بود...و یدفه دیدن که اون آدم، فتروسه...پسر پتروس! اتفاقا پتروس هم همونجا بود. بلافاصله یه چک خوابوند زیر گوش پسرش و گفت آخه نادون، تو که باید از زندگی من عبرت گرفته باشی...دیدی که بعد از اون فداکاری من، هیشکی حتی احوال منو هم نپرسید...واسه چی میخوای خودتو بدبخت کنی...؟ اما فتروس بچه ی لجبازی بود و گفت فداکاری تو خون ماست و من باید اینکارو بکنم. خلاصه گوش فتروس بدهکار نبود که نبود و آخر هم رفت و انگشتشو کرد تو سوراخ دیوار تا جلوی آبو بگیره.از اون روز دیگه فتروس به فتروس فداکار تبدیل شد. مردم روستا هم خوشحال شدن و با شادی به خونه هاشون برگشتن. فقط این پتروس بود که با ناله و نفرین راهی خونه شد و فتروسو عاق کرد!

گذشت و گذشت تا اینکه یه روز صبح، مردم از دادوفریاد فتروس از خواب پریدن. همه ی اهالی جمع شدن جلوی دیوار روستا و دیدن که سوراخ دیوار کلی بزرگتر شده، اندازه کمر یه آدم. همه شروع به ناله کردن؛ دیگه پیرمرد هم که نبود تا راه حلی بذاره جلوی پاشون. بالاخره مردم تصمیم گرفتن که باید یکی جلوی سوراخو بگیره و چون فتروس آدم فداکاریه، دوباره خودش باید اینکارو بکنه...اینبار فتروسو از کمر کردن تو سوراخ دیوار، به این حالت که از کمر به پایین فتروس، پشت دیوار و تو آب بود و ار کمر به بالاش داخل روستا! فتروس به غلط کردم افتاده بود اما دیگه دیر شده بود، دیگه اون معروف شده بود به فداکاری و کاری نمیتونست بکنه...ناگفته نماند که از اون روز دیگه یسری از خانواده ها از آب پشت دیوار استفاده نکردن و فقط آبی که از مشکلاتشون درست میشدو مصرف میکردن (دیگه از صریح گفتن دلیل این کار بعضی از اهالی معذوریم!)!

مدت ها گذشت و این فتروس بیچاره هم هر روز به خودش تف و لعنت میفرستاد که چرا از روز اول همچین غلطی کرد. البته مردم هرازگاهی اونو درحال نوشتن هم میدیدن. یه روز صبح، اهالی روستا از یه صدای مهیبی از خواب غفلت بیدار شدن؛ وقتی همه جمع شدن جلوی دیوار، دیدن که یه ترک بسیار بزرگی روی دیوار افتاده، به اندازه ی قد چنتا فتروس! دیگه مردم دیدن که هیچ کاری از دستشون برنمیاد و تازه فهمیدن که چرا پیرمرد گفته بود باید روستارو ترک کنن...خلاصه همه ی اهالی به خونه هاشون رفتن تا هرچه سریعتر وسائلشونو جمع کنن که از روستا فرار کنن...اما...اما یدفه یه صدای وحشتناکی اومد و دیوار روستا از وسط به دو نیم شد و تمام روستا و اهالیشو با خودش برد...

چند روز بعد، فرسخ ها دور تر از روستای نابود شده، کنار یه روستا، یه جنازه پیدا شد. اهالی اون روستا دور اون جسد جمع شدن تا ببینن قضیش چیه؛ وقتی جنازه رو بررسی کردن متوجه دوتا چیز شدن؛ یکی اینکه دور یکی از انگشتاش و دور کمرش یه کبودیه خاصی هست و همینطور دیدن که تو جیب لباسش، یسری پوسته که روش هم یه چیزایی نوشته شده؛ روی اون پوستا، سرنوشت اون روستای نابود شده نوشته شده بود...

.

..

...

و اینگونه بود که در کتاب های ما، داستان فتروس فداکار به علت بدآموزی هایی که داشت، هیچگاه نوشته نشد و به جاش از داستان باباش، ینی پتروس فداکار استفاده شد...!!!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی