{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۴

خطِ زرد

از جایی که به آن سرکار میگویند بیرون میزنم. حالم خوش نیست و به دنبالِ کمی آرامش و فرار از دنیای اطراف میگردم. زیپِ کوچکِ کیف را باز میکنم. یک سیم پیچ خورده ای که بهش هنزفری میگویند را بیرون میکشم و دقایقی را صرف باز کردن گره هایش میکنم. بدون اینکه نگاه کنم، یک سر سیم را به سوراخی که در گوشی تعبیه کرده اند فرو میکنم. انگشتم روی لیست آهنگ ها کمی بازی میکند و یکی از همان پِلِی لیست ها را انتخاب و رویش یک ضربه ی کوچک میزند. صدایی شروع به خواندن میکند...

در پیاده رویی نه چندان خلوت، تند تند قدم میزنم و زیر لب با صدای سیم های در گوشم، چیزهایی را تکرار میکنم. هرازگاهی مردمی که از کنارم عبور میکنند یا از کنارشان عبور میکنم را یک چشمی می چرخانم و برانداز میکنم. به ساختمان مترو میرسم و از پله برقی هایش پایین میروم و بدون اینکه حواسم باشد، مردمی که از پله برقیِ مجاور بالا میروند را نظاره میکنم. میروم و روی یکی از صندلی های مترو مینشینم. حالم بدتر شده...تکه سیم ها را از گوشم و سرِ دیگرش را هم از گوشی در می آورم. خسته ام...کمی به اطرافم نگاه میکنم.

چهار پنج صندلی آنورتر، یک پسری نشسته و از همان هنزفری ها در گوشش کرده، منتها نمیدانم برای خوش آهنگ گذاشته یا بقیه...شاید دروغ نباشد که بگویم من با دو سه متر فاصله، با کیفیت بیشتری آن آهنگ را میشنیدم. انگشتانش هم روی زانویش با ریتمِ آهنگ، بالا و پایین میرفتند.

مردی لبه ی سکوی قطار یا بهتر است بگویم دقیقاً بین خط زردِ معروفِ مترو و لبه ی سکو ایستاده بود. به سوراخ تیره و تارِ بزرگ مترو که به آن تونل هم میگویند چشم دوخته است تا چشمش به چراغ قطار مترو در تاریکیِ تونل روشن شود. انگاری که چراغ های قطاری که قرار بود بیاید، تنها کورسوی امیدِ مرد بود.

کمی اونورتر پسرکی با موهای فِرفِری ایستاده و سرش در گوشی فرو رفته بود. از او هم از همان تکه سیم های سفید رنگِ هنزفری، آویزان بود و با تکان های پسرک، تاب میخوردند.

یک طلبه هم در همان حوالی ها بود. یک کیفِ ضخیم که از همان جا هم سنگینی اش را حس میکردم، در دستانش بود و چند کیسه هم داشت که روی زمین گذاشته بود. به یکی از تابلو عکس های روی دیوار مترو نگاه میکرد.

دو آقایی که کم سن و سال هم نبودند و حداقل چهل را داشتند، کنار هم نشسته بودند و از اختلاس و دزدی و بخور بخور مسئولین عزیز در جای جای کشور حرف میزدند و در آخر هر بخشی از صحبت ها هم، تک تک مسئولین را از بالا و تا پایین، لفظاً مورد عنایت قرار میدادند و کسی را هم از قلم نمی انداختند. صدایشان هم بلند بود و از این سر تا آن سرِ مترو، هر کسی که از آن تکه سیم ها در گوشش نداشت، میشنید. نمیدانم ولی بر خلافِ حرف های همیشگی، هیچ کسی هم یهویی پیدا نشد و نیامد که آنها را در گونی کند!

یک دفعه، بیش از نصفِ مردم، سرشان را چرخاندند و به یک طرف خیره شدند...چیزِ خاصی نبود؛ یک دخترکی که در بین مردم به آن بدحجاب میگویند آمد و از جلویمان رد شد تا خود را به قسمتِ بانوانِ مترو برساند. دلیلش را نمیدانم ولی با اینکه در آن عمق از زمین، هیچ آفتابی نبود که نوری بتابد و چشمی را آزار دهد، یک عینکِ آفتابی به چشمانش زده بود. عینکِ قشنگی نبود، فقط از ابعاد بزرگی برخوردار بود...بگذریم...چیزِ خاصی نبود.

آقای سن بالایی از کنارِ صندلی ها میگذشت و با صدا و لحنی خاص میگفت که پیلاشکی دارد، کرم دار، شکلاتی، شکری و البته خانگی...یا حداقل اسماً خانگی! مدام هم تأکید میکرد که داغ و تازه هستند و فقط چندتا بیشتر نمانده است.

پسری هم آمد و در کنارم نشست. گوشی در دستانش بود و داشت در اینستاگرام میچرخید و در پِیجِ دوستانش، بدون اینکه به عکس ها توجهی کند، پشت سرهم فقط لایک میکرد. پس از مدتی هم از آن بیرون آمد و وارد یک بازی ای شد که نامش را نمیدانم ولی این روزها زیاد دیده بودمش. یک توپی است که وقتی پرتاب میشود، یهویی به صدها توپ تبدیل میشود و آنقدر به خانه های مستطیلی میخورند تا بالاخره آنها را خراب کنند...خیلی بازیِ عمیق و فکری و جذاب و هوشمندانه ای است!

سرهای بالا دوباره چرخیدند و سرهای پایین هم بالا آمدند و چیزی را دنبال کردند...چیز خاصی نبود...یکی دیگر از همان دخترک ها بود.

پیرمردی روی یک صندلی نشسته بود و تسبیحی را در بین انگشتانش میچرخاند. البته لب هایش تکانی نمیخوردند و فقط گهگاهی یک ملچ و مولوچی میکردند، فکر کنم به خاطرِ دندان های مصنوعی اش بود.

یک جوانی که به آن خوش تیپ میگویند هم آمد و با کفش هایی که در هنگامِ راه رفتن، صدای خاصی میدادند، کمی جلوتر از ما ایستاد. با گوشی وَر میرفت و هرازگاهی هم به قسمت بانوانِ سکو نظری می انداخت.

باز هم حواس ها پرت و به سمتی دیگر جلب شد. اینبار حتی پسری که سرش در کتابِ رمانی فرانسوی بود هم سر بلند کرد و نگاهی انداخت. چیزِ خاصی نبود...یکی دیگر از همان دخترک ها...

داشتم به این فکر میکردم که چقدر آمدنِ قطار طولانی شد که همان لحظه خانمی در بلندگوی ایستگاه گفت مشکلی در قطار پیش آمده و تأخیر خواهیم داشت، برای این تأخیر هم پوزش ما را بپذیرید!

خسته بودم...خسته تر شدم...!

یک جمله ای به یادم آمد، گفته بود: "آرمانشهر از اول آرمانشهر نبود...آن را ساختند و ساختند و ساختند تا زمانی که سرزمینی شد و مردم نامش را آرمانشهر گذاشتند...".


قسمت اول از "آرمانشهر"

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی