{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۶

زندگی نکن!

در زمانی هستیم که نصفه و نیمه کنار یکدیگر نشسته ایم و لذت دنیا را هم نمیبریم و فقط نفس میکشیم و نفس میکشیم و دوباره نفس میکشیم و باز هم نفس میکشیم و برای بارِ n اُم نفس میکشیم و باز هم خودمان را برای بارِ n+1 اُمین نفس آماده میکنیم و ...، عجب زندگیِ زیبا و پُر بار و سعادتمندانه ای داریم خدایی...

یک زمانی را که کلا چیز خاصی نمیفهمیدیم و فقط میخوردیم و میـ... و بقیه هم ما را جزء آدمیزاد حساب نمیکردند. کمی که بزرگتر شدیم، مشغول بازی و خوردن و سرِکار رفتن و سوژه شدن توسط بقیه شدیم و البته کمی لج بازی! بعد از این داستان ها هم نوبت به آشنا شدن با یک مکان (فعلا) بدردنخور به اسم مدرسه میرسد و یاد گرفتنِ خواندن و نوشتن که هیچکدام را هم آنطوری که باید یاد نمیگیریم. کمی بعد، چیزی مطرح میشود که تقریبا تمام زندگی را تحتِ تأثیر قرار میدهد و البته باز هم به همان دلیل، همچنان ما را به حساب نمی آورند...بله...بلوغ! از این دوره است که مشکلات، بیشتر خودنمایی میکنند و ما هم بیشتر آنها را حس میکنیم. در مغزمان فرو میکنند که یک هدف بسیار بزرگ و سرنوشت سازی به نام کنکور وجود دارد که اگر در آن، نتیجه خوب بگیرید، عاقبت به خیر در دنیا و عُقبا میشوید و در غیر اینصورت، در تباهی و فساد و اعتیاد و غیره، غرق خواهید شد! نمیدانم این اهمیت و بزرگ کردن کنکور از کجا آغاز شد و چه کسانی در آن دست داشتند ولی خب، ما که از آنها نمیگذریم...

پس از گذراندن این دوره و مشخص شدنِ وضعیت ادامه ی تحصیل، چند حالت امکان رخ دادن دارند که به جرأت میتوان گفت هر کدام از دیگری بدتر هستند و عملا حق انتخاب های درست و حسابی خاصی نداریم، مگر کسی که وارد همان علاقه ی خودش میشود که یا در آن موفق میشود (با در نظر گرفتن مفهوم کاملا دنیاییِ موفقیت!) و درگیر خوشی های پوچ آن خواهد شد، یا در آن گند میزند و کلا از علاقه و مابقی آن، دل زده میشود و همان راه تباهی و فساد و اعتیاد و غیره را در پیش میگیرد.

وقتی چند سالی را به این موضوعات مشغول شدیم، به یک جایی که با آرزوهای قدیمی، فاصله ی زیادی دارد، میرسیم و بدون هیچگونه آمادگیِ فکری و عقلیو بعضا مادی، خود را به سمت زندگیِ مشترکی میکشانیم که تا دیروز با آمدن اسمش، یا ما زمین و زمان را یکی میکردیم که از این سوسول بازی ها خوشمان نمی آید و قصد همان ادامه ی تحصیلِ مسخره را داریم، ویا والدین گرامی، زمین و زمان را یکی میکردند که هنوز دهانت، بوی شیر میدهد و خیلی بچه ای و نه کار و نه پول و نه هیچ چیز دیگه ای داری! در هر صورت به بهانه های مختلف، واردِ این گود میشویم و در زبان، خود را بدبخت و اسیر مینامیم و در دلمان کلّه قند آب میکنیم و دوران خوشی را برای خود آرزو میکنیم. وقتی که نم نم آن خوشی های زودگذر تمام شدند، سنگینیِ بارِ مشکلات را بر دوشمان حس میکنیم و دوران مبارزه شروع میشود که یا پیروزی و ادامه ی زندگی را به همراه دارد و یا شکست سختی میخوریم و خود را باخته ی عالَم و آدم میدانیم و روی به طلاق و شکست عشقی می آوریم که باز هم احتمالا به همان تباهی و فساد و اعتیاد و غیره دچار میشویم؛ و اما اگر پیروز شدیم...یک پیروزیِ شکوهمندانه...یک پیروزیِ مقتدرانه...یک پیروزیِ پیروزمندانه! از آن زندگی پُر دردسر و خسته کننده، وارد یک زندگی پُر دردسر و خسته کننده ی جدیدی میشویم؛ شاید باورتان نشود ولی این مشکلات و دردسر های جدیدی هستند که به سمت ما آمده اند و ما را ثانیه ای تنها نمیگذارند، اصلا همین است که از قدیم الایّام میگفتند هیچکس تنها نیست، فقط این مشکلاتند که خدایی رفیق نیمه راه نمیشوند و مثل تُنبون همراه آدمند. تازه باید به فکر خرج و مخارج جهیزیه ی دختر و مراسم و خونه و ماشین پسر باشی و برای راحتی و آسودگی فرزندان، تمام زار و زندگی خود را خرجشان کنی تا باز هم طلبکارت باشند.

نم نم پیری و فَرتوتی، تو را فرا میگیرد و دیگر جانِ راه رفتن را هم نداری. اگر فرزندانت، بچه ی آدم باشند و تو را به خانه ی سالمندان حواله ندهند، باید پس از گذراندن یک دوره ی بیماری و خواب تمام وقت بر روی تختِ گوشه ی پذیرایی، دارِ فانی را وداع گویی و یکسری جماعتِ از خودت بدتر هم بیایند و حلوایت را بخورند و در همان حین، غیبتِ غلط های کرده و نکرده ات را به جای آورند و کمی هم از طعمی که در حلوا، توی ذوق میزند، غُر بزنند. تو هم هیچ معلوم نیستی که کجایی و در چه حالی هستی...عجب زندگیِ زیبا و پُر بار و سعادتمندانه ای داریم خدایی!

نمیدانم ولی فکر میکنم در این روزها، به حدی زندگی ها، به همین سبک و سیاق هستند که یکدفعه، یکی با یک زندگی یا مرگِ درست مثل شهادت، میتواند توجه همگان را جلب کند، در حالی که میشد این زندگی را ما داشته باشیم و ما در تاریخ بمانیم، نه امثال برخی کافران و یزیدیان و خوارج و امثالهم...و عجیب تر اینکه با دیدن چنین زندگی هایی تعجب میکنیم و آنها را خارج از عرف و عقل میدانیم نه خودمان را...شاید آرزوی مرگ، برای بسیاری از زندگی ها، دور از عقلانیت نباشد و ثواب هم داشته باشد!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی