{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۴

خطِ زرد

از جایی که به آن سرکار میگویند بیرون میزنم. حالم خوش نیست و به دنبالِ کمی آرامش و فرار از دنیای اطراف میگردم. زیپِ کوچکِ کیف را باز میکنم. یک سیم پیچ خورده ای که بهش هنزفری میگویند را بیرون میکشم و دقایقی را صرف باز کردن گره هایش میکنم. بدون اینکه نگاه کنم، یک سر سیم را به سوراخی که در گوشی تعبیه کرده اند فرو میکنم. انگشتم روی لیست آهنگ ها کمی بازی میکند و یکی از همان پِلِی لیست ها را انتخاب و رویش یک ضربه ی کوچک میزند. صدایی شروع به خواندن میکند...

شهروند فردا
۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۶

زندگی نکن!

در زمانی هستیم که نصفه و نیمه کنار یکدیگر نشسته ایم و لذت دنیا را هم نمیبریم و فقط نفس میکشیم و نفس میکشیم و دوباره نفس میکشیم و باز هم نفس میکشیم و برای بارِ n اُم نفس میکشیم و باز هم خودمان را برای بارِ n+1 اُمین نفس آماده میکنیم و ...، عجب زندگیِ زیبا و پُر بار و سعادتمندانه ای داریم خدایی...

شهروند فردا
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۶

بقالیِ مصطفی

مصطفی، 5 سال بود که حدودِ ساعت 9 صبح، مغازه را باز میکرد.

شهروند فردا
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵

بیدارباش

مدتی است که در صورِ بیدارباش دمیده اند...

شهروند فردا
۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۸

سایه

این دنیا...دنیای عجیبیه...کلا عجیبه! توی خیلی از موضوعات، یهویی توی یه جای خاص و کاملا غیر منتظره، یه اتفاقی میوفته که حتی فکرشو هم نمیکردی...غافلگیری در حد مرگ!

شهروند فردا
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۲

هنوزم هست...

یخرده کارام مونده بود، مجبور شدم تا دیر وقت دانشگاه بمونم و به کارام برسم. صبح هم چند جا باید میرفتم واسه انجام یسری کارای اداری. خیلی خسته شده بودم؛

شهروند فردا
۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۰

این است من

این من است؛

شهروند فردا
۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۸

حاجی فیروز

نزدیک عید بود و خیابون ها شلوغ. با اینکه مردم درحال خرید عید بودن و شور و حال خاصی داشتن ولی با وضعِ بدِ مالیِ این چند وقته، ترافیک هم خیلی اعصاب خورد کن شده بود. مسیری که درحالت عادی، تو نیم ساعت رد میشدم، حالا  یک ساعت بود که توش گیر کرده بودم و تازه مسیر نصف شده بود! یخرده که جلوتر رفتیم دیدیم یه تصادف شده؛
شهروند فردا
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۵

چالش مال کم

یه زیرانداز پارچه ای که داشت تار و پودش از هم جدا میشد پهن کرده بود و کنار در ورودی یه شیرینی فروشی نشسته بود؛

شهروند فردا
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۰

تاریخ انقضا

قلم از دست می افتد؛ چشم هایم تار می بینند؛ مغزم که دیگر رد داده است...

شهروند فردا