{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۷

لطفاً نگذرید!

سر تا پایت که خاکی شد

آدم دیگری خواهی شد...

فرقی ندارد چه خاکی...خاک غیرت و مردونگی باشد...خاک زمین کرمانشاه...

زمین که تکلیفش معلوم است...

بگذریم!

آرزوهای بلند پسرک...نگاه های پُر غمِ مادر...دست های خش دار...زندگی های سربار...

راه را که میروی، در و دیوارِ شهر...بوی ظلم...بوی درد بیشتر، بوی بی خِرَدی شاید هم بیشتر!

زندگی این نیست...این، زندگیِ ماست...این انفجارِ بزرگ، نتیجه ی برخوردِ با زمینِ ماست...بگذریم!

شرایط که کمی سخت میشود، کار دنیا که هیچ، اشرفِ مخلوقات هم گیج میشود...شرایط سخت تر میشود...راه گُم میشود...دریا، موّاج میشود...عرشه ی کشتی، لرزان میشود...مسافران...ناخدای تنها...میشود گذشت؟!...نمیشود!

وقتی زِ چشم هایش اشک می آید...بوی نگرانی می آید...بوی درد...چه سود؟ وقتی مفهوم نمیشود...

پیرمرد، تنها جلوی آفتاب می ایستد...سایه می افکند بر سرِ مردم...

کولاک میشود، تنها جلوی کولاک می ایستد...پناه میشود بر سرِ مردم...

جنگ میشود، تنها جلوی تیر و ترکش می ایستد...میشود سپرِ مردم...

می گذرد...می گذریم!

زمان هم که نمی ماند در کنارم...نارفیقی میکند...مانند برق و باد میرود از کنارم...

تا به خود می آیی می بینی، سال هایت گذشت...سالیانِ سال هایت گذشت...غم هایت هر روز بزرگتر میشد...دردهایت کمتر از دیروز میشد...

میروی راه را ولی، زود خسته میشوی...

میزنی دل را به دریا اما غرق میشوی...

خودت را نه...اطرافِ خودت را نه...بیرونِ دیوارِ اتاقت را...دنیای پیرامونت را نگر...مردمِ مظلومِ همسایه را...مردمِ کمی دورتر را نگر...

زندگی این نیست...زندگی این شد...پس از بهارِ آزادی، زمستان شد...

پس از یک عمر عشق و خون دادن به خدا...

پس از یک عمر جهادِ  در راهِ خدا...

پس از یک عمر انقلابِ فکرها...

پس از یک عمر، زمستان شد...

مردمان خسته...چشم ها لبریز از خطا...دل ها پُر است...

سرِ خان و ارباب هم به عیش و نوش گرم است...

سرِ مردم هم به خود...به دنیای کارتونیِ پیرامون خود...به سمتِ نوکِ سیخ های موی خود...به زاپ های شلوارِ جینِ خود...به لب های بازیگر و خواننده ی محبوبِ خود...به مارکِ خورده بر قابِ تلفن های همراه...خورده بر زیرپوشِ خود...به طلسم های جادوگرِ فوتبالِ خود...به سِلبریتی ها...به قابِ جادویی...به سمتِ بشقاب های روی پشتِ بوم...بیخود به خود گرم است...

حتی دیگر فکرِ کودکانِ معصوم هم، خود به خود، به همین ها گرم است...

هوای فکر و اعتقادِ ما بس جوانمردانه گرم...سرد...نمیدانم...در کل خراب است!

بگذریم؟!

ما شاید ولی آنها که رفتند نخواهند گذشت...

بابا آمد ولی دستِ خالی...رئیس، با دستِ پُر رفت...

به قولِ حمیدِ پشتِ میله ها...ما که گذشتیم حاج آقا...از شما و بچه ها...ولی آنها که رفتند نخواهند گذشت...آنها که با خون رفتند...آنها که در خون رفتند...آنها که خون دادند و رفتند...

ما شاید ولی آنها که رفتند نخواهند گذشت...

نخواهند گذشت...

نمیگذرند...ولی...ولی این زمان، میگذرد...؛

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی