ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان های روستا» ثبت شده است

۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۵

فرهاد

نیم ساعتی رو در صفِ عابر بانک مونده بود، توی گرمایی که هنوز از اوجِ خودش خیلی فاصله داره ولی بازم اذیت کنندست، همراه با خستگیِ یه روزِ کاریِ دیگه با سر و کله زدن با جماعتی خسته و بی اعصاب تر از خودش!

شهروند فردا
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۴

امید...

جوانکی مغرور، که چندی بود نومید گشتندی و اندیشه هایی پوچ در سرش جولان دادندی و او را درگیر کردندی، نزد درویشی رفته و پندی امید دهنده طلب کردندی. درویش او را چنین گفتندی

شهروند فردا
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۱

فتروس فداکار!

پیرمرد داشت گندماشو آسیاب میکرد و سخت مشغول بود. صدای در اومد. اونقدر بد و محکم درمیزد که انگار بجای دست داشت از پا کمک میگرفت.پیرمرد میدونست کی پشت دره...

شهروند فردا