ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۹

فلسفه ی بخاری

گاهی اینقدر ناامید میشی که نمیدونی باید چیکار کنی...

گاهی اینقدر امید داری که نمیدونی باید چیکار کنی...

گاهی اینقدر اضطراب داری که نمیدونی باید چیکار کنی...

گاهی اینقدر بیخیالی که نمیدو...ببخشید اینیکی رو میدونی باید چیکار کنی...بدون اینکه فکرت درگیر چیزی باشه، یه گوشه لش میکنی!

گاهی هم هیچ احساس خاصی نداری و تو حال عجیبی هستی که بازم نمیدونی باید چیکار کنی...

...

کلا سعی کن تو همین آخریه باشی؛ خیلی حس خوبیه، تو همین حاله که معمولا یهویی یه سرمای بدی تمام وجودتو میگیره...سردت میشه...خیلی سردت میشه...به این فکر میوفتی که با یه بخاری قضیه حل میشه ولی نمیدونی که بخاری، یه بهونه بیشتر نیس، واسه اینکه تو کاری نکنی...یه بهونه واسه اینکه سرما یادت بره...دیگه وضعی میشه که به بخاری وابسته میشی...فقط باید به بخاری بچسبی تا سرمارو نفهمی...بخاری کاری میکنه که فقط پیش اون باشی و از همه دوری کنی...هرکاری که دلت خواست میکنی چون بغل بخاری هستی و فکر میکنی که سرمایی وجود نداره درحالی که داری تو سرما غرق میشی...و وقتی میفهمی که بخاری ازت دور بشه که دیگه اون وقت دیره...چون آتیش بخاری همه ی لباس های گرمتو سوزونده و اینقدر سرگرم کارات بودی، نفهمیدی بخاری داره باهات چیکار میکنه...این خاصیت بخاریه...به ظاهر گرمت میکنه ولی درواقع داره ذهنتو از سرما دور میکنه و میخواد که سرما یادت بره...وقتی که دیگه نه لباس گرمی داری و نه بخاری پیشته، اونجاس که سرمای اطرافو دوباره میبینی و یادت میوفته که تمام این مدت، این سرما کنارت بوده درحالی که تو حواست به طرح های روی دیواره ی بخاری پرت بود...اونجاس که دیگه هیچ پناهی نداری تا خودتو از سرما دور نگه داری...میفهمی که دیگه کارت تمومه...

اما...وقتی که در اوج ناامیدی هستیو به فکر مرگ، یکی از دور دیده میشه که داره به سمتت میاد...اول احساس میکنی که داری توهم میزنی...ولی هی بهت نزدیکتر میشه...تا جایی که گرمای وجودشو حس میکنی...جایی که نفس گرمش به صورتت میخوره...میاد پیشت میشینه و سرتو تو آغوشش میگیره و به چشمات نگاه میکنه...اونجاس که چشماش برات آشناس...انگار قبلا اونارو یه جا دیدی...ولی هرچقدر که فکر میکنی یادت نمیاد...غرق اون چشمها میشی...

.

.

.

یه لحظه به خودت میای...هیشکی کنارت نیست...خودتی و خودت...ولی این بار یه چیزی فرق کرده....دیگه انگار سردت نیست...یخورده که دقت میکنی، یه لباس گرم پشمی تنته...مثل یه ژاکت...

به زور بلند میشی...نمیدونی باید کجا بری...فقط راه میری...همینجوری راه میری...فقط راه...ولی یدفه یه چیزی به چشمت میاد...یه چیز مکعبی شکل...مکعب مستطیل...نزدیکتر که میشی...خیلی برات آشنا میاد...آره...خودشه...همونه...همون بخاریه...با همون طرح های قشنگ همیشگی...ولی نه...دیگه دوست نداری بری طرفش...به خودت که نگاه میکنی، لباس گرمت قشنگتر به نظر میرسه...با اینکه تو تنت، گنده منده و ضخیم و بدشکل وایمیسته، ولی بیشتر دوستش داری...دوستش داری چون باهاش سرمای اطرافتو فراموش نمیکنی و همیشه سرمارو کنارت احساس میکنی، ولی اون لباس گرم، از تو محافظت میکنه...اینو مطمئنی...احساس آرامش و امنیت بیشتری داری...آرامش خاطر، همونی که دنبالش بودی...


حالا فهمیدی میگفتم همیشه سعی کن تو اون حالت آخری باش، واسه چی بود...واسه اینکه فقط تو همون حالته که سرمای اطرافتو حس میکنی و به یاد لباس گرمت میوفتی...پس یادت نره...همیشه یه لباس گرم همراهت باشه...سمت بخاری هم نرو...


{یادمان نرود که اینجا، سرما یک معنی خاص دارد...مراجعه شود به قسمت "درباره ی من" وبلاگ}

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۹
شهروند فردا

بخاری

راه حل سرما

سرما

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی