ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۱

و دیگر هیچ.../قسمت دوم

خدایا خسته و وامانده ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛می خواهم از همه فرار کنم، می خواهم به کُنج عزلت بگریزم. آه دلم گرفته، در زیر بار فشار خرد شده ام.
خدایا به سوی تو می آیم و از تو کمک می خواهم، جز تو دادرسی و پناه گاهی ندارم، بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می کنم.
خدایا کمکم کن، ماه هاست که کمتر به سوی تو آمده ام، بیش تر اوقاتم صرف دیگران شده.
خدایا عفوم کن. از علم و دانش، کار و کوشش، از دنیا و مافیها، از همه ی دوستان، از معلم و مدرسه، از زمین و آسمان خسته و سیر شده ام.
خدایا خوش دارم مدتی در گوشه ی خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشار ها و عقده های درونی ام را خالی کنم.
ای غم، ای دوست قدیمی من، سلام بر تو، بیا که دلم بخاطرت می تپد.
ای خدای بزرگ، معنی زندگی را نمی فهمم. چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است، مرا خسته می کند. اصلا دلم از همه چیز سیر شده است، حتی از خوشی و لذت متنفرم. چیزهایی که دیگران به دنبال آن می دوند، من از آن می گریزم، فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می افکند. هیچ گاه مرا خسته نمی کند. فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست (با) او لذت می برم.
فقط یک شربت شیرین، یک نور (فروزنده) و یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرّح است و آن دوست قدیمی من غم است.
.
..
...
دست نوشه ی شهید چمران در 12 می 1961 در آمریکا
صفحه ی 26 از کتاب زیبای "خدا بود و دیگر هیچ نبود"
طرز نگارش نوشته ی بالا به همان صورت نگارش خود کتاب است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی