{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

{؛ ژاکت ؛}

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۸

شعر بی شعور

کار شاعر سخت است/شعرِ باشعور سخت است

سخت این است که نگذارد/کارَش به جفنگ آید

شهروند فردا
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۴

اسماعیل صف کُش

دیگه مسجد خالی شده بود؛ فقط من و حاج آقا و اون یارو مونده بودیم. من که به جماعت نرسیده بودم، حاج آقا هم که دیگه داشت وسایلشو جمع میکرد تا بره. گفتیم سریع نمازرو بزنیم و بریم خونه، کلی کار داریم ولی مگه میذارن...تا قیافه ی این یارو رو میبینم اصلا اعصابم خورد میشه...أه...میاد خونه ی خدارو به گن...
شهروند فردا
۲۳ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۷

همین ...

چشم هایم مال من نیستند...

شهروند فردا
۱۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۶

تیغ های رقصان

ما که رفتیم آسیا...

شهروند فردا
۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۰

شما برو عشق و حال ...

هوا بس ناجوانمردانه گرمه...با این حال استخونام داره از سرما میلرزه...یه سرمایی تو تمام وجودمه...این سرمای وجودم، تو نیستی...منم!
شهروند فردا
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۴

امید...

جوانکی مغرور، که چندی بود نومید گشتندی و اندیشه هایی پوچ در سرش جولان دادندی و او را درگیر کردندی، نزد درویشی رفته و پندی امید دهنده طلب کردندی. درویش او را چنین گفتندی

شهروند فردا
۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۲

... فقط نفس میکشم

بازم زندگی میکنم...

میگم چرا نیومدی، نمیتونم بدون تو نفس بکشم...ولی بازم دارم نفس میکشم...

شهروند فردا
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۹

حمایت از آقای خاص

من از اونا نیستم که بعد دیدن چهارتا قسمت یه سریال خونگی (هرچقدرم که سریال خوبی باشه) دوسش داشته باشم...فکر کنم بیش از ده سال باشه که ازش خوشم میاد...

شهروند فردا
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۱

فتروس فداکار!

پیرمرد داشت گندماشو آسیاب میکرد و سخت مشغول بود. صدای در اومد. اونقدر بد و محکم درمیزد که انگار بجای دست داشت از پا کمک میگرفت.پیرمرد میدونست کی پشت دره...

شهروند فردا
۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۵

خسته نباشی

خستم...

ولی نه بخاطر مد شدن خستگی

نه بخاطر ورداشتن فاز خستگی

شهروند فردا