ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

ژاکت

سرمای روزگار، تنها یک راه دارد...لباس گرم

درباره بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۰۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۳

چرخدنده

تقریبا یک ساعتی از رفتنش به اتاق عمل میگذشت؛ هنوز کسی از اتاق بیرون نیومده بود تا خبری از روند عمل به آقا کاظم بده؛ مدام از سرِ راهرو میرفت به تهِ اون و تسبیح رو بین انگشتاش میگردوند و لب هاش تکان میخورد...

دکتر ها قبل از عمل گفته بودن که اوضاعش خوب نیست و هر اتفاقی ممکنه که بیوفته؛ همین هم باعث شده بود گهگاهی این فکر از سرِ آقا کاظم بگذره که اگه خدایی نکرده، زبونم لال، یه اتفاقی بیوفته، به مریم خانم چی بگم...؟ حتی از واقعیت ماجرا هم درست و حسابی اطلاع نداشت؛ یکی دو نفر که از نزدیک شاهد حادثه بودن میگفتن که سرعتش یخرده بالا بود ولی نفهمیدیم چیشد که یهویی ماشین چرخید و مستقیم رفت تو باقالیا...!

بلخره بعد از نیم ساعت، دکترش از اتاق عمل بیرون اومد؛ آقا کاظم پرید جلوش و مِن مِن کنان ازش پرسید که چیشد؟ دکتر هم بندهای لباسشو باز کرد و رو کرد به آقا کاظم و گفت: ببین آقای عزیز، الآن اوضاعش بد نیست، ما هرکاری که تونستیم کردیم ولی رفته کُما و معلوم نیست که چه اتفاقی در آینده بیوفته، من فعلا نظر خاصی نمیتونم بدم...

تسبیح از دستش افتاد روی سنگ کف راهرو و بندش پاره شد...دونه هاش هم پخش شدن و هرکدوم یه سمتی رفتن...

رفت کنار دیوار و نشست رو زمین، چشم هارو بست، ناخودآگاه رفت...

دستی روی شونه ی آقا کاظم اومد؛ وزنشو حس کرد...چشم هارو که باز کرد، دید یه آقایی با لباس های آبی تیره بالاسرش ایستاده؛ یه کم که دقت کرد، متوجه شد که سیاوشه...آقا سیاوش یکی از تعمیرکار های جنوب تهران بود، سالها بود که با آقا کاظم رفیق های جون جونی بودن؛ آقا کاظم خیلی سیاوش رو قبول داشت و هرموقع که برای ماشینش مشکلی پیش میومد، فقط میرفت سراغ اون، همیشه میگفت یه ایرانه و یه تعمیرکار، اونم سیاوش خانه...

میخواست بلند بشه که سیاوش شونه اش رو محکم فشار داد و نگذاشت، خودش نشست کنار آقا کاظم و دونه های تسبیحی که جمع کرده بود رو داد بهش؛ گفت که اینجا بودنت فایده ی خاصی نداره، برو خونه و دوباره تسبیح رو درست کن، بچه هارو هم میفرستم تا ماشین رو بیارن گاراژ، خودم یه نگاهی بهش میندازم تا ببینم چشه...تو فقط برو...

دو سه روز گذشت و هر روز آقا کاظم چند ساعتی رو تو بیمارستان میگذروند؛ به مریم خانم هم گفته بود که نیما یه چند روزی رفته به یه سفرِ کاری! تازه یادش افتاده بود که ماشین پیش سیاوشه و باید یه سری بهش بزنه...

تو گاراژ نشسته بودن و یه سینی کوچیک جلوشون بود؛ چایی میخوردن و به ماشینی که تقریبا نصفه ی عقبش فقط قابل تشخیص بود نگاه میکردن...سیاوش استکان خالیِ چایی رو گذاشت تو سینی و رو کرد به آقا کاظم:

_این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود، نتونستم درست و حسابی نگاهش کنم

_اشکالی نداره...عجله ای نیست

_میدونی...چرخدندش خرابه...هرز میره...

_چرخدندش؟ کدوم چرخدنده؟

_همه یه چرخدنده ای دارن...واسه بعضیا درست میچرخه و مشکلی پیش نمیاد...واسه بعضیا هم نه، هرز میره...

_من نمیفهمم...تو که گفتی نتونستم ببینمش

_آره ولی ندیده معلومه، راستش خیلی وقته که یه چیزایی فهمیدم ولی نشد...یعنی اون نمیخواست که بهت بگم، قسمم داد...

_کی؟ چی داری میگی؟

_این ماشین قبلا هم بدون تو پیش من اومده...با آقا نیما!

_یعنی قبلا هم تصادف کرده بوده؟پس چرا به من چیزی نگفته...؟

_نمیخواست کسی متوجه بشه، مخصوصا تو...

_خب تو که مشکلشو میدونستی چرا درستش نکردی؟ مگه نمیگی یه چرخدنده بوده؟؟!

_خیلی زور زدم ولی نشد...جواب نداد...

_نتونستی...؟ تو...؟ برو بابا...اصلا باید از همون دفعه ی اولشم بهم میگفتی...تو به حرف یه الف بچه گوش دادی...؟ واقعا که...

...اینو گفت و زد بیرون از گاراژ...

سه هفته بعد از بیمارستان به آقا کاظم زنگ زدن که نیما بهوش اومده...مریم خانم هم یه هفته ای میشد که از ماجرا باخبر شده بود...

یکی دو ماه از اون اتفاق گذشته بود که سیاوش به آقا کاظم زنگ زد؛ بهش گفت که کارِ ماشین دیگه تموم شده و بیاد ببردش. وقتی آقا کاظم رفت گاراژ، بعد از یه سلام واحوالپرسیِ سرد، رفت که ماشینو ببینه ولی سیاوش دستشو گرفت و جلوش ایستاد؛

_هرموقعی که آقا نیما ماشینو میاورد اینجا، هر دفعه یه طرف ماشین خورده بود، ولی یه چیزی تو همه ی دفعات تکرار میشد...ببین کاظم، آقا نیما بچه ی خیلی خوبیه ها ولی خب جوونه و بلخره ممکنه گاهی ازش یه خطایی سر بزنه...

_سیاوش تو رو خدا اینقدر حاشیه نرو، قشنگ بگو ببینم چی میگی؟

_ببین کاظم، شاید بگی من از کجا اینو فهمیدم؛ ولی ببین من سالهاست که تو این کارم، هزار جور ماشین با هزار جور دلیل اومده پیشم و الآن دیگه این چیزارو میفهمم...آقا نیما...اصلا یادته میگفتم یه چرخدنده ای هست...گاهی هرز میره...تو پدرشی، بلخره خودتم گاهی یه چیزایی متوجه شدی...چشمِ آدمه دیگه...گاهی...

انگار تازه آقا کاظم دو زاریش افتاده بود...رفت و گوشه ی گاراژ نشست...خیلی سیاوش رو قبول داشت...اگه یه چنین حرفی میزد، مطمئن بود که یه چیزی میدونه که میگه...

..

...

سالها از اون ماجرا میگذشت؛ آقا کاظم هم هیچوقت اون صحبت هارو به کسی نگفت، حتی به خود نیما؛ البته شاید دیگه فایده ای هم نداشت...بعد از اون اتفاق، نیما دیگه ایستادن از یادش رفت...دیگه به جای شنیدن صدای پا، به شنیدن صدای چرخ های ویلچر عادت کرده بود...دیگه بعد از اون، فقط هرازگاهی خود آقا کاظم میرفت پیش سیاوش و باهم گپ میزدن...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی